science, beleif, doubt, improvement, love

  • ۰
  • ۰

تنهایی

دلمان یک عدد انسان میخواهد که بنشینیم تا صبح برایش حرف بزنیم.

البته امیدوارم دل گفتن همه حرف هارو داشته باشم! نمیدونم چرا میگم امیدوار! چرا اصلا باید همه حرف ها رو زد؟ شاید بعضی حرف ها نباید هیچ وقت زده بشن! اصلا معنیه راز چیه؟ چرا بعضی چیز ها باید راز باشن اصلا؟ حالا غیر از اون هایی که دونسته شدنشون توسط بقیه مشکل به وجود میاره؟ آخه بعضی حرف ها هستن، که حتی به خودم هم نمیتونم بگمشون، حتی نمیتونم بهشون فکر کنم، نمیتونم راجع بهشون برای خودم بنویسم! شاید چون باورشون سخته! نمیدونم اگه زده بشن، من آزاد میشم یا اونا! اگه من آزاد بشم که خیلی خوب میشه! دیگه اون ته ذهنم اذیتم نمیکنن! اما اگه اونا آزاد بشن و مثل باکتری رشد کنن! اوضاع از اینی که هست خیلی بدتر میشه!

فکر میکردم نوشتن خیلی جذاب باشه! حداقل به عنوان اولین نوشته ی وبلاگم اصلا حس خوبی بهم دست نداد! فکر میکنم خیلی چیز چرتی نوشتم! نه برای کسی ارزش خوندن داره و نه نوشتنش برای خودم آرامش بخش بود! البته قرار بود از این مطلب فقط خط اولش نوشته بشه که نمیدونم چی شد که تا اینجا رسید. شاید اگه فقط خط اول بود با ارزش تر بود!

به هر حال نمیخوام راجع به وبلاگ نویسی زود قضاوت کنم! باید بهش فرصت بدم که بتونه ویژگی های مثبت خودش رو رو کنه! :)

اینم از اولین پست این وبلاگ! کاملا فی البداهه! تقریبا بدون فکر! و بدون هیچ مخاطب حقیقی! :)

  • فاطمه ---